حمد الله مستوفى قزوينى

248

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

چو قتلِ خطا بود بر عمرو خون « 1 » * ندارد درستى حقيقت كنون وز ايشان شدن باز رزم‌آزما * نشايد ، چو پيمان نهاديم ما ديت كرد بايد بناچار راست * كه اين جايگه پاسخ از خونبهاست » 5250 ز بهر ديت بعد از آن مصطفى * مدد خواست ز اصحاب در خونبها در آن شهر حاصل نمىشد تمام * ز رستاق جُست اندرآن كار كام روان شد سوى ديه قومِ نضير * كه كردند او را در آن دستگير نبى را خرى بود يعفور نام * برآمد به پشتش خديوِ انام على و ابو بكر و عُمّر سه يار « 2 » * برفتند با مصطفى بادوار 5255 از آن شهر تا پيشِ ديه و حصار * كمابيش فرسنگى آمد شمار همه راهِ او بود خرماستان * ز بس « 3 » سايه خورشيد بودى نهان بيامد پيمبر به پيش حصار * به ديوار بر پشت برداد خوار هرآن‌كو در آن ديه بودى بنام * چو حُيَىِّ بِنْ أَخْطَب « 4 » و چون سَلام كِنانَه « 5 » كه بود از حُقَيْقش نژاد * برفتند و كردند از اين‌گونه ياد : 5260 « سزد گر مُشرّف كنى خان ما * يك امروز باشى به مهمانِ ما » پيمبر بپذرفت از ايشان سَخُن * به پاسخ براين‌گونه افگند بُن : « نه از بهر آن آمدم اين زمان * كه باشم به نزديكتان ميهمان كه دارم مدد از شما خواستار * سوى عمرو ، كو را فتاده‌ست كار مدد گر كنيد اهل ديه نضير * در اين از شماييم منّت‌پذير » 5265 بگُفتند ك « آن مال يكسر دهيم * وز اين كار بر خويش منّت نهيم تو از لطف يك دم توقُّف نما * كه آن مال آريم پيشِ تو ما » پيمبر نشست و به تدبيرِ زر * شدند آن سران از برش سربه‌سر جهودان چو رفتند اندر حصار * دگرگونه شد راىِ ايشان به كار كِنانَه چنين گفت : « من كينِ خويش * كنون خواست خواهم از اين تازه‌كيش »

--> ( 1 ) ( ب 5247 ) . در اصل : عمرو جون . ( 2 ) ( ب 5254 ) . در اصل : سه‌بار . ( 3 ) ( ب 5256 ) . ز بس ، از بس - از فرط . ( 4 ) ( ب 5258 ) . در اصل : حنى بن احطب ؛ سلام : سلّام بن ابى الحقيق . ( 5 ) ( ب 5259 ) . كنانة بن أبى الحقيق .